نی نی مون سوخت!
اصلا نمی دونم چرا من اینقدر نسبت به سوختگی حساسم!
خیلی هم حواسم جمعه و رعایت می کنم اما نمی دونم چرا امروز انگشتهای نازدارمون سوخت!
شما بغل بابایی بودی.من هم تند و تند سفره رو پهن کردم. وسایلها رو چیدم. تا نوبت رسید به قابلمه و ماهی تابه.
ای وای از این ماهی تابه!!
بابایی که دید سفره پهنه ، شما رو گذاشت زمین. من هم که داشتم غذا می کشیدم حواسم به شما نبود. اما یه هو ذهنم رفت به اینجا که ماهی تابه خیلی داغه.شما هم روی زمینی نکنه دستت برسه و بسوزی و تا اومدم فکرکنم و توی ذهنم تحلیل کنم و ماهی تابه رو بردارم و بابایی هم تا اومد بگه دستش نسوزه، چشمم خورد به شما که دستت رو کشیده بودی عقب و چشمای قشنگت گرد شده بود و با تعجب فکر می کردی که این چی بود،چرا اینجوری بود، چرا دستم یک جوری شد و یک دفعه من بلند گفتم: یا پیغمبر! دستش سوخت ! و اونجا انگار تازه شما متوجه شدی سوختن یعنی چی و زدی زیر گریه و مامانی آتیش گرفت!!
و باز مامانی نتونست گریه نازدار رو تحمل کنه و زد زیر گریه.حالا شما بغل بابایی ناله می کنی و مامانی گریه می کنه برا ناله های شما.
خلاصه دو تا انگشت کولوچوی نازدار ما امروز سوخت و من و بابایی دلمون هزارجا رفت و کباب شدیم و از خیلی ها یاد کردیم.
یاد کردیم از بعضی پدر و مادرهای قدیم که چه جوری دست بچه هاشون رو برا اشتباهاتشون با قاشق داغ می کردن (به اصطلاح خودشون تربیتشون می کردن!)
یاد کردیم از نوزادان فلسطین و غزه و لبنان و سوریه و بحرین و هر جا که مظلومی هست.
یاد کردیم از مادرهایی که چه با افتخار بچه هاشون رو در راه اسلام و وطنشون دادن و آه هم نکشیدن.
نازدارم ؛ انشاءالله این تاولهای کوچولو روی انگشتهای کوچولوترت زودتر خوب شه و انشاءالله خدا به همه نازدارها و مامان و باباهاشون و اصلا به همه همیشه سلامتی بده.


نی نی مون سوخت!
